–287- قسمت 3

انجامیده است به بحرانِ بازنمایی و دریغِ بازنماییِ مناطقِ گشاده. از این منظر این پایان‌نامه تذکر و گزارشی است از / به پروبلماتیکِ بازنمایی در جامعه‌ای چندقومه در وضعیتِ خطیری که یقینا دیگر گریبانِ خاورمیانه را نخواهد رها کرد. قصدِ من در اینجا رهاکردنِ مسئله بازنمایی و بایکوتِ نظریِ آن در شرایطِ انضمامیِ کنونی به نفعِ نمایشِ خودم و سوژه‌هایِ پژوهشی‌ام است. مساله‌یِ ما نمایشِ نوشتاریِ یکسری قوم است که سیاستِ بازنمایی از بدو امر در قانون اساسی آنان را از قلم و نشانه‌جات انداخته و به حاشیه رانده است. نیز می‌توان به بیانی بدیویی چنین گفت که در این مملکت، قومیت معادل است با بودن در وضعیتِ «هوموساکر»( زندگیِ او که نمی تواند قربانی شود ولی، بااینحال، می توان او را کشت) و کردها بگمانم تنها محمل این وضع‌اند، گرچه هر قومی در خطرِ آن است: در متنِ قانون ادغامِ حذفی می‌شوند، و حیاتِ برهنه‌ی آنها در مواقعِ جنگ گسیل داده می‌شود به خطوطِ مختلفِ مقدم. به عبارتی این سایت، یک « ... نقطه یِ تقاطعِ پنهان میانِ الگویِ حقوقی نهادی و الگویِ زیست‌سیاسیِ قدرت است» ( آگامبن، 1389 ، صص.40- 37 ).
اقوام در اینجا به دلایلی چون خستگیِ خاطره قومی از جنگ و ترومایِ حاصل از بودنِ طولانی در کنارِ ادواتِ جنگی، سر به توو برده‌اند و به فراموشیِ مفرطی در قبالِ تاریخِ خود دچارند. دایاسپارا تولید اسیدلاکتیکِ بیش از حد در پایِ یک قوم است؛ در عضوی از «حیاتِ برهنه»یِ سیاسی‌شده. در خراسانِ شمالی، آورده‌گانِ شمالِ خراسان بی‌توجه به تفاوت‌هایِ قومی، مرزهاشان را باز گذاشته به امانِ عاریتِ فرهنگی و بدین جهت مفاهیمِ غامضِ موجود در مطالعاتِ فرهنگی از قبیلِ هیبریدیته، دایاسپارا، فرهنگ و فرهنگ‌پذیری، هویت، قومیت، نژاد، به‌رسمیت‌شناسی، تفاوت، بازنمایی و ... در اینجا با وضوح و باچشمِ غیرِمسلح به جامعه‌شناسی و امثالهم قابلِ مشاهده‌اند، و با اینحال تعدادِ پایان‌نامه‌هایِ موجود درباره‌یِ شمالِ خراسان به انگشتانِ یکی دست هم نمی‌رسد و اگر هست به تربیت بدنی و کشاورزی مربوط است و درموردِ خاصِ هویتیِ ما این رقم، صفر است. هر یک از این اقوام تفسیر و فانتزی خویش از جهان را دارد. اما همزیستیِ طولانی و تکرارِ فانتزی‌هایِ قومی در ملاء ذهنی و عینیِ یکدیگر، بیشک به توانشِ شناختی آنها نسبت به یکدیگر و حصول به یک اجماعِ تفسیری مجالِ بروز می‌دهد و یک مولفه‌یِ فرهنگیِ جدید به مرام و هابیتوسِ آنها منضم می‌شود. اقوامِ خراسان سال‌ها است که روایات و تفاسیرِ خویش از جهان را به رسمیت شناخته‌اند، بده‌بستانِ روایی و زبانی دارند، مناسکشان را به‌اشتراک گذارده‌ و افق‌هایشان را گذاشته‌اند که در هم شوند. خراسانِ شمالی، استان نیست: فضایی رگه‌مند است که دستانِ قدرت در برهه‌هایی متفاوت از تاریخِ این بوم با تصمیماتِ خویش آن را برساخته‌اند. این شهر را نساخته‌اند، برساخته‌اند، بر اجسادِ سربازان ساخته‌اند، بر ویرانه‌یِ شخصیتِ جنگجو ساخته‌اند و حالا بنا به دلایلی که این پایان نامه آنها را برمی رسد در حالِ فراموشی است و بدل گشته است به یک کارخانه تولیدِ کارگر در ایران. این تز تذکاری به تاریخ است؛ هشدار به مابقیِ اقوام است؛ و در خدمتِ آگاهی‌بخشی به خودی و دیگری‌هایِ حاضر در آنجا، دیگری‌های در مسیر و دیگری‌هایِ نشسته در جلسه دفاع نوشته می‌شود. و این آگاهی‌بخشی در راستایِ« اراده معطوف به پیوند»ی خواهد بود که استوارت هال از آن سخن می گوید(نک به: مطالعات فرهنگی: دیدگاه ها و مناقشات، تهران:1386 ، ص 4). مواجهاتم با دیگریِ قومی را در مسیرِ زندگی‌ام و تجربه‌ی زیسته‌ام روایت خواهم کرد، به همین سختی!
کرمانجِ خراسانی پدیده‌یِ عجیبی است، زیرا اغلب نمی‌داند که کرد است و من به‌شخصه این ناآگاهیِ سیاسی را غنیمتی می‌دانم، سیاستی می‌بینم برایِ بقاء. ما دیگر کرمانج ایم نه کرد، و این یک واقعیت است. آگاهی‌بخشیِ من بدانها در راستایِ بازگرداندنِ آنها به خاستگاه خویش نیست، بلکه برعکس، غنیمت شمردنِ این وضعیتِ دایاسپاریک و دیدنِ آن به‌مثابه‌ی انباره‌ای از پتانسیل هاست. به قول فردریک جیمسون: « آنچه اهمیت دارد امکان پذیریِ اتحادهایِ اجتماعی است که ... مطالعات فرهنگی بیانگر آن است » (همان، ص 62 ).
پرسش پژوهشی:ذیلِ این بخش را من می‌توانم به دلایلی منطقی که به روش‌شناسیِ پژوهشِ من برمیگردد، سفید رها کنم. چرا که« ویژگیِ کلیدیِ پژوهش‌هایِ قومنگارانه در این است که محقق در بدوِ امر بی هیچ پشفرضی به گروهِ تحتِ پژوهش وارد شود. در واقع در این نوعِ پژوهشی ـ دستِ کم در ابتدایِ کارـ هیچ سوالِ ازپیش تعیین‌شده‌ای برایِ پاسخ گفتن وجود ندارد»( Sommeerville et al, 1992 ). لذا منطقا معاف‌ام از طرحِ پرسش. اما پرسشگری را رهاکردن حیف است، حتی در یک پاراگرافِ کوتاه! پرسشِ بنیادین این کاغذـ موضوعِ این قصه به بیانِ بهترـ این است که در این دایاسپارایِ رنج آورـ در این جابجاییِ ابدانِ دیگران و دست‌گذاشتن رویِ « حیاتِ برهنه»یِ آنها توسطِ حاکمیت در برهه‌هایِ تاریخیِ گوناگون، چه نوع مکان، فضا و انسانی تولید شده است؟ این انسان قصه‌اش را چگونه می‌گوید و آیا شنیدنِ قصه‌یِ وی ضرورتی برایِ جامعه و آکادمی دربر دارد یا خیر؟ فضایِ غیرِ آنتاگونیستیِ موجود در این مکانِ بی‌سروصدا و معصوم و ستمدیده، چه امکاناتی برایِ ساکنانِ این اقوام فراهم می آورد؟! آیا روندِ رو به افولِ «خاطره قومی» و حفظ تفاوت را می‌توان در جایی متوقف کرد؟! با توجه به تفاوتِ نظام‌هایِ رده‌بندیِ تحمیل‌شده بر آنها، کرمانجِ در ایران تا چه حد با کرمانجِ در ترکیه مثلا متفاوت است؟ رده‌بندیِ حضور در ایران به دستِ چه قوم یا اقوامی است، یا به قولِ اشمیت، « کدام موجودیتِ اجتماعی در موردِ وضعیتِ افرازی و استثنائی تصمیم گرفته و تکلیفِ گروه‌بندیِ دوست و دشمن را مشخص می کند؟»( اشمیت، ص110 در قانون و خشونت، 1389) و پرسش هایِ بسیاری از این دست.
اهداف و ضرورتِ انجام تحقیق:به تاریخِ 25-2-1359، در روزنامه یِ الوطنِ عراق مقاله‌ای چاپ می‌شود از نخست وزیرِ وقتِ آن کشور. مرگِ برادرم در جنگ، گزاره‌ای در ادامه‌یِ این گزاره‌هاست. بگذریم! وی در توضیحِ اوضاعِ داخلیِ ایران به شش مورد اشاره می‌کند که عبارتند از: تشتت و سردرگمیِ نیروهایِ انتظامی؛ تعددِ مراکزِ تصمیم‌گیری و اختلافاتِ سیاسی؛ کشمکش‌هایِ قومی و اقلیمی؛ هرج و مرج و ناامنی؛ بیکاری و مشکلاتِ اقتصادی؛ آشفتگی در روابطِ خارجی با اکثرِ کشورهایِ منطقه و جهان.
و کدام یک از اینهاست که کماکان حضور ندارد؟ لیکن بندِ سوم و ششمِ فهرستِ طارق عزیز ضرورتِ تحقیقِ حاضر را بر ما روشن می‌کنند. همین وضعیت در کشورهایِ همسایه‌یِ ما نیز از سر مطرح شده‌اند. ترکیه و عراق و سوریه و تمامیِ آنچه ژورنالیست‌هایِ بامزه بهارِ عربی می‌نامند؛ و اما گل‌هایِ این بهار کوش؟ عطف به اوضاعِ منطقه می‌توان گفت که هر آن امکانِ شروعِ جنگ‌هایِ داخلی در هر بخشی از این منطقه جغرافیایی هست. کمتر برهه ای در تاریخِ ما هست که آنها «اینگونه» بر این منطقه و بر « ما » متمرکز شده باشند. اینبار اگر جنگی دربگیرد دیگر نمی توان آن را « جنگی رسانه‌ای» نامید. با کمالِ حیرت می‌بینیم که گزاره‌ی هابزیِ « انسان، گرگِ انسان است» معنایِ خود را مسجل می‌کند. بشر دارد راه را بر غذا و دارو می‌بندند، به صفِ نظامی می‌شود و به تعبیرِ اشمیت،« امکانِ همیشه حاضرِ ستیز» را در جامعه‌ای چندفرهنگی،« هماره باید بخاطر داشت»( همان، ص 101 ) . در من خطرِ هابزی احساس می‌شود، علمِ موجود درمن ترسیده است. وضعیتِ ما هماره « بالقوه جنگی» است و همین ضرورتِ تحقیق را مشخص می‌کند. علاوه بر این می‌خواهم در جایگاهِ کرمانجی که در مجلسِ دانشگاه یک صندلِ نمایندگی و فرصتِ تریبونی دارد، از شرِ خودم خلاص شوم و به خیرِ خودم نائل؛ و چون ریچارد هال «خودم را از زیرِ بار مسئولیتِ فردِ سیاه برهانم»( مطالعات فرهنگی، 1386 ، ص 2) .
فصل یکم: موضعِ تیوریک؛
یک تصریحِ پیشاقصویدیالوگی میانِ « ازِ» کردی و« منِ» فارسییعنی با خودِ کردی‌ام چه باید کرد؟ با کردیِ کاغذ ـ ندیده و تنها ـ شفاهی‌ام چه؟ می‌توانم مکان‌هایی را نشانه بروم در زبان برایِ مثال، که در آنها زبانِ مادری ام با زبانِ نامادری ام تداخل می‌یابد و منطقِ زبانیِ کردی در آنجاها خود را به زیست‌جهانِ فارسی تحمیل می‌کند. یافتنِ این مکان‌هایِ ضداستعماری در زبان، به فرضِ وجود، خودش سوژه‌یِ یک تحقیق است. یا می‌توانم که تمهیداتِ نوشتاری-هویتیِ مرسوم در ادبیاتِ پسااستعماری را به‌کارگیرم. مثلا می‌توانم حداقل نامِ بخش هایِ این تز را به کردی بگذارم و یا بهتر، به سنتِ ادبیاتِ