–287

دانشگاه علم و فرهنگ
دانشکده علوم انسانی و هنر
پایان‌نامه کارشناسی ارشد مطالعات فرهنگی
یک تحلیلِ خودقومنگاشتی از یک کرمانجِ خراسانی
نوشته‌ی
محمود طلوعی
استاد راهنما
دکتر بهرنگ صدیقی
بهمن ماه 1392
هست کلیدِ درِ گنجِ حکیم
2838450770255000
2867025770255000
287655057594500فرمِ 8-د
برایِ کرمانجِ خراسان و دیگری هایش
ممنونم
از دکترعلیِ طلوعی، برایِ همه‌چی
از دکتر بهرنگِ صدیقی، برایِ تشخیصِ به‌جاش
از لوجلی، برایِ بودن در سرِ حد.
چکیده:
بر بستر مطالعاتِ فرهنگیِ ایرانی، روزی، دو کرد، با هم بالا می‌روند از پله‌هایِ پُلی فلزی در اشرفیِ اصفهانی. اولی کرمانج، خراسانی، نحیف، فارسیدان؛ دومی سوران، قوی، مسلط به شاخه‌هایِ مختلف زبان کردی. کردِ قوی، میوه‌یِ کاجی را از رویِ پل به اشرفی پرت می‌کند و می‌گذرد ماشینی با فاصله‌ای ناچیز از کنارِ میوه. کردِ نحیف درمیآید که« اگر زن بود راننده، چپ می‌کرد، می‌مرد» و پاسخِ کردِ قوی اینست:« یک فارس کمتر، بهتر». و بعد گشوده می‌شود رویِ پل، دری به تفاوتی معنادار ، سربرمیآورد شکافی هویتی میانِ کردیتِ قدمزنانِ مزبور، که نتیجه‌اش همین پایان‌نامه‌یِ قصه‌ـ‌طور است.
مفاهیمِ کلیدی: بریکولاژ، هیبریدیته، فضایِ درـ‌بین، آگاهیِ رگه‌مند، ادبیاتِ اقلیت، هویت مرزی، خودقومنگاری، مطالعاتِ فرهنگی، قصه‌گویی، خاطره، قومیت.
فهرست مطالب TOC \o "1-3" \h \z \u
بخش اول ـ نفوسِ نامطمئنه/ کلیات PAGEREF _Toc412206498 \h - 1 -قبل‌التحریر: بفرمائید که انصرافِ روایی! PAGEREF _Toc412206499 \h - 2 -بیانِ مساله PAGEREF _Toc412206500 \h - 5 -پرسش پژوهشی: PAGEREF _Toc412206501 \h - 10 -اهداف و ضرورتِ انجام تحقیق: PAGEREF _Toc412206502 \h - 10 -فصل یکم :موضعِ تیوریک؛ یک تصریحِ پیشاقصوی PAGEREF _Toc412206503 \h - 12 -دیالوگی میانِ « ازِ» کردی و« منِ» فارسی PAGEREF _Toc412206504 \h - 13 -شمالِ خراسان؛ بریکولاژِ استعماری؟ PAGEREF _Toc412206505 \h - 15 -تاملاتی دربابِ زبانِ ملی/ قومی PAGEREF _Toc412206506 \h - 17 -ادبیاتِ اقلیت و هویتِ شلاقی؛ سویِ دیگرِ آن PAGEREF _Toc412206507 \h - 23 -فصل دوم: مباحثِ روش شناختی PAGEREF _Toc412206508 \h - 28 -قصه‌گویی، خاطره‌نویسی، تاریخ‌نگاری PAGEREF _Toc412206509 \h - 29 -قومنگاری، قصه و مطالعات فرهنگی PAGEREF _Toc412206510 \h - 37 -اتواتنوگرافی از مسیرِ اتنومتدولوژی PAGEREF _Toc412206511 \h - 40 -و اما خودِ خودقومنگاری PAGEREF _Toc412206512 \h - 44 -بعدالتحریرست: 23/11/1392 PAGEREF _Toc412206513 \h - 55 -فهرست منابع PAGEREF _Toc412206514 \h - 58 -بخشِ دوم ـ از، وای هِنه:یک اتواتنوگرافی از محمودِ طلوعی PAGEREF _Toc412206515 \h - 61 -فصلِ یکم: طرزِ خراسانیِ جنگ‌زده‌گی و انزوا؛ مکتوب از سرحد PAGEREF _Toc412206516 \h - 62 -فصلِ دوم: جنوبِ خفه‌سوز، خفه‌سوز PAGEREF _Toc412206517 \h - 92 -فصلِ سوم: پاتوق‌ها؛ قلمجیغ‌ها؛ گُواف‌ها PAGEREF _Toc412206518 \h - 105 -فصلِ چهارم: سویه‌هایِ طنزِ تیرانداختن PAGEREF _Toc412206519 \h - 130 -
بخش اول
ـ نفوسِ نامطمئنهبجایِ مقدمه
قبل‌التحریر: بفرمائید که انصرافِ روایی!او از خودش، از صندوقچه یِ اسرارش حرفی نمی‌زد.
او اخلاقِ ضدِخاطراتش را در زندگیش بکار می‌بست
ریمون آرون(1366، ص 137)
با این نامه، شاید بریزم بهم!
به‌هرنحوی و از هر زاویه‌ای که می‌برگردم به خاطره، پروژه‌ای محتوم به شکست‌ام. آیا من آنقدر زیسته‌ام که نمایایِ قومِ خویش باشم؟ آیا اصلا کدام قوم؟ یک منِ شسته‌رفته‌یِ روایی آیا هستم این میان؟ بعد مقاله‌یِ آشوری(1389) در بابِ اتوبیوگرافیِ تروتسکی میآید: «کتاب از ژرفکاویِ روانشناختی تهی است... شاید همین باورِ هگلی به پیشینگی و اصالتِ کل است که او را از درون‌نگری و جست‌وجویِ فردیتِ خویش در میان فردیت‌هایِ دیگر بازمی‌دارد... «اما من برایِ خود تراژدیِ شخصی نمی شناسم» ...آیا مرا نیز زعمی هگلی دربرگرفته است؟ در من کاشف به عمل آمده است، که من اصلا با مبانیِ نظریِ کارم ـ که هویتِ نژادی و زبانیِ خاصی را از پیش برایم فرض می‌گیرد ـ همکاسه نیستم. پژوهشگر در روشِ اتواتنوگرافی، از بدوِ امر در دامچاله‌ای است. چگونه می‌توان معضلِ سولِپسیزِم و تعمیمِ افراطیِ خود به دیگری را توجیه و تبیین کرد؟ اینجا روشِ مذکور به میدانی هنری وصله و متوسل می‌شود و همینجا است که در تعارض با رویکردِ مارکسیستیِ تروتسکی و بسیاری رویکردهایِ دیگر قرار می‌گیرد. من نیز در شرایطِ اسفبارِ اکنونی و عطف به اینکه هنوز نیمی از یک دوره‌یِ زندگی را هم نگذرانده‌ام، ازاین‌جهت، با مارکسیست‌ها موافق‌ترم. به عقیده‌یِ پلخانفِ روس در«نقشِ شخصیت در تاریخ»( بی تا)، شخص با اشراف به مقتضیاتِ ضرورت است که به آزادی نزدیک می‌شود. مارکسیست‌ها هم نقشِ شخصیت در تاریخ را منتفی نمی‌دانند: دیکتاتوریِ پرولتاریا خودش نمی‌آید، باید آورده شود. میل به کار دوباره. همین « نقش شخصیت در تاریخ» می‌تواند که موضوعِ جدیدم باشد. آیا پایان‌نامه‌ای که از آواره‌گیِ جبری می‌گوید، خود در خدمتِ آگاهی(به قوانینِ امرِ ضرور و جبری) و لذا نزدیکی به آزادی نیست؟ راهنما وارد می‌شود و با دلگیری می‌گوید: هرچند که آگاهیِ خود تورِ دستبافتِ دیگری از قدرت است! پایان‌نامه می‌تواند یک نقشِ شخصی در تاریخ باشد و این گزاره مرا به اتمامِ پروژه ترغیب می‌کند. کدامیک می‌چربد؟ آن اتوبیوگرافیِ شرافتمندانه‌یِ ناظر به انسانِ تمام، یا این ترغیبِ وسوسه انگیز؟
قصه‌ی این زندگیِ کمبارِ شکمپاره، روایتِ شکستِ مدام است و استیگماتیزه‌کردنِ ژنرال‌هایِ شکست‌خورده، بعید می‌دانم که به دردِ تاریخ بخورد؛ چرا که شکست، تمِ محوریِ قومیت در این کشور است. روایتِ مکررِ شکست، روزی روزگاری به مرگِ دلالت‌هایِ سیاسیِ شکست می‌انجامد و بفرجام به محوِ برابرنهادِ آن: ظفر. آیا این همان تزِ کم‌گوییِ آدورنویی نیست در قبالِ فاجعه؟ یا نباید به توصیف رفت یا باید که این توصیف، توصیفِ عمیقِ گیرتزی باشد. البته می‌توانم این خانواده، این اجتماعِ کوچکِ قومی را مولفانی ببینم و در طولِ راه به آنها ارجاع دهم. اما واقعیت این است که این خانواده، منهایِ والدین، جز معدودی نشانگانِ قومی چیزی از هویتِ قومی‌شان به ما نخواهد گفت. آنها هنوز در قیدِ حیات‌اند و به دلایلی اخلاقی بهترکه این سوژه هم فی‌الحال در قیدِ حیات و اکنونیتی معوق بماند. امنیتِ روانیِ سوژه‌یِ مطالعاتی را نمی‌شکنیم تا تنهاییِ بزرگتری به خوابِ تئوریکِ ما نیاید. این یک اقتضایِ رشته‌ای است! آنها بی‌شک قهرمانانِ قصه‌هایِ من‌اند اما با وجودِ پیوندِ تنگاتنگِ موجود میانِ مفهومِ شکست و ایده‌یِ مدرنیسم، زمان، زمانِ روایت نیست.
متغیرِ سن در روایتِ یک دوره‌یِ زندگی، مهمترینِ متغیرهاست. من هنوز بچه‌ام، جوانم و در ابتدایِ ماه‌ام. یک زندگی وقتی شایسته‌یِ روایت می‌شود که درآن مویی به‌واسطه‌ای غیر از آسیاب، سفید شده باشد به‌واسطه‌یِ سلطه‌ای! خودخواهی است با اینهمه روایت‌هایِ تراژیکِ در حاشیه مانده از دیگری! به گمانم بشود از پیوندِ نزدیکِ اتواتنوبیوگرافی با وصیتنامه سخن گفت. ما میراثِ تحلیلیِ چندانی نداریم که برایِ سوژه هایِ خویش به جا بگذاریم؛ نداریم.
اتواتنوگرافی برایِ پژوهشگر، یک جامه‌درانِ خانوادگیِ تئوریک است. حتی یادآوریِ صرفِ خاطرات هم گاهی برایم اخلاقی نیست. اسطوره‌یِ« آبرو» و «کیانِ» خانوادگی برایِ اعضایِ خانواده در اولویت است؛ گرچه برایِ من تنها یک شوخیِ بزرگ است که کارگر افتاده. اعضایِ خانواده‌یِ پژوهشگر، این مطلعینِ بزرگ، به دلایلی مذهبی و گاه واقعی که ما معادلِ جامعه‌شناختیِ استیگما را برایِ آن بکار می گیریم، از مشارکت در این جامه‌دران سر باز می‌زنند و حتی بعید است اجازه‌یِ روایتِ زندگیِ شخصیِ شخصِ خودم را به من بدهند! دارم پیوند علم و وسواس را می‌چشم. زندگیم به‌محضِ یادآوری خطرناک می‌شود! درآن چیزهایی به رویت در میآیند که پیشتر صرفا قصه‌هایی بودند به جمجمه و حالا دارند رمزگشایی می‌شوند. اتواتنوگرافی روشِ پاکباختگان است، لیکن این فداکاریِ تئوریک بماند برایِ بعدها. در صورتِ ادامه‌یِ کار، روندِ گزینشیِ حافظه دوچندان خواهد شد و دیگر نمی‌توان آنرا یک تکه‌ـ‌تاریخ قلمداد کرد. ما نمی‌خواهیم خودمان را گول بزنیم. بیوگرافیِ خویش را مسکوت می گذاریم تا روزی که حس کنیم رویدادهایش را می‌توان با آزادیِ تمام راوی بود و بعلاوه توانشِ تحلیلیِ ما نیز به‌حدِکافی بالا گرفته باشد. پس دو دلیل ما را از ادامه‌یِ کار باز می‌دارند: 1- به‌عبارتی روانشناختی، سوپرایگویِ ما دارد میلِ ما به روایت و ایگویِ ما را سرکوب می‌کند و 2- توانشِ تحلیلیِ ما جایِ تردید دارد. شاید هم این متن، و این انصرافِ نمادین، صرفا در راستایِ رفلکسیویته به‌دست آمده باشد، یا شاید با تزی طرفیم که بالکل، اندیشیدن به چنین برزخی است! هر نویسنده رازی است! ما به نفعِ ادبیات، این پروپوزالِ