–287- قسمت 5

سیاسی‌شدنِ زبانی ( linguistic politicizing ) به‌چشم می‌خورد که آبشخورش فاصله‌یِ بسیاری با شمالِ خراسانِ سابق و خراسانِ شمالیِ امروز دارد و ایده‌اش از جزیره ایمرالی در ترکیه روانه شده است. در ادامه به این بحث برخواهیم گشت. عجالتا تکلیفِ خود با زبانِ خود را روشن کنیم.
در جامعه‌ای چندقومه( multiethnic society ) که زبانی رسمی را برایِ کسانِ خویش معین کرده است، هماره سوالی به قوتِ خود باقی است و آن اینکه یک زبانِ خاص، تا کجایِ زندگی می‌تواند، همیشه، زبانِ مقصد و مبداِ سوژه‌هایِ خویش باقی بماند؟ رسمی‌شدنِ یک زبان، نباید راهِ طرد پیش گیرد و به غیرِرسمی‌کردنِ باقیِ زبان‌هایِ یک جامعه منجر شود. غیرِرسمی اعلان‌کردنِ یک زبان، از رسمیت انداختنِ یک زندگی است. ما در اینجا به فارسی می نویسیم، و این از طرفی به علتِ بستگیِ مفرطِ با کمالِ میلِ ما به زبان فارسی است و از طرفِ دیگر به این علت است که به نظرِ ما تاکیدِ زبانشناختی بر هویت و چسبیدن به امرِ زبانی و تلاش برایِ پیوند دادنِ آن به امرِ سیاسی، دامن‌زدنی بی‌دلیل و غیرعقلانی به تکثرِ زبانی در اوضاعِ کنونیِ انضمامیِ ما و کلِ جهان است و ما را از آن زبانِ پیشابابلیِ محتوم دور می‌کند. اما مگر می‌شود که زبانی هنوز- زنده را همینطور به حالِ خود رها کرد تا بمیرد؟ آیا فارسیزه‌شدنِ اجتماع و مهمتر، مرگِ یک زبان چه تاثیری می‌تواند بر زندگیِ سخنورانِ آن زبان داشته باشد؟ آیا مرگِ سخن، مرگِ سخنور است؟ آیا این تز، در وهله یِ نهایی تزی دستِ دوم نخواهد بود؟ آیا نظر به روشِ ما، نوشتنِ اتواتنوگرافی به زبانِ نامادری کنشی پارادوکسیکال نیست؟ آیا چنانکه بنیامین( 1387) می‌گوید« در بطنِ هر زبانی به‌مثابه‌یِ یک کل قصدی نهفته است»؟ و اگر چنین، آیا دادنِ تز به زبانی دیگر، مخدوش‌کردنِ این قصد نیست؟ به‌عبارتی می‌توان گفت که سخنورانِ شاخه‌یِ شمالیِ کردی در شمالِ خراسان در آینده‌ای محتوم و نه‌ـ‌دور محو خواهند شد و این یک هشدار است! محوِ یک زبان، سوژه‌یِ بدهویت و شخصیتِ دست و پا شکسته بار می‌آورد؛ «آی آدم‌ها!».
من نیز سوژه‌ای شکسته ( fragmented )، شیعه و با کمی اغماض هنوز- کرد زبان‌ام که با ترک‌ها، تات‌ها، مغول‌ها( بربرها) و فارس‌ها همسایه‌ام و از آنجا که ازدواجِ برون‌گروهی( exogamy ) در اینجا دیگر امری رایج است، شاهدِ نوعی فرهنگ‌پذیریِ متقابل و پذیرا و در نهایت یک فضایِ چندزبانه یِ بلحاظِ فرهنگی رگه‌مند ( hybrid ) بوده‌ام. قومیت در شمالِ خراسان وضعیتی خاص به‌خود می‌گیرد که امیدواریم روایتِ ما بازنماییِ (representation)ـ و در یک حالتِ ایده‌آل، نمایشِ( presentation)ـ این وضعیت باشد. به بیانِ جامعه‌شناختی، در این مکان با یک جامعه‌یِ مهاجر( immigrant society ) مواجه‌ایم. اگر چیزی در این میان بتواند سیاسی شود، بی‌شک و تنها همان زبان است و واسطه‌یِ آن بی‌شک و تنها عاملی بیرونی خواهد بود. به‌شخصه شاهدِ حضورِ حزبِ PKK و جزواتِ آموزشیِ دستورِ زبانِ کردی-کرمانجیِ آنان در جنوب و شمالِ خراسان بوده‌ام. توجهِ کردها به ما کردها جلب شده است و برخلافِ حرکتِ قزل آلاهایی که فروید از آنها برایِ توضیحِ ناخودآگاه استفاده می‌کند، از محلِ تخم‌ریزانِ اجدادی به این تخم‌ریزانِ تحمیلی می‌آیند و متون و عکس‌هایی به‌دستِ جوانان می‌دهند و احساساتی را در آنها برمی‌انگیزند که شاید هیچگاه فروکش نکنند. پرسش اینجاست که چرا باید دیگران، دستورِ زبانِ کردی را به منِ کرمانج یاد می‌داده‌اند؟!
همزمان با این اتواتنوگرافی، عراقِ فدراتیو، دارد که محقق می‌شود. ترکیبِ عرب-کرد به سرودِ ملیِ دوزبانه رسیده‌اند و حقِ تدریس به زبانِ مادری. ترکیه راهی ندارد جز حلِ مساله اکرادِ خویش و پان‌ترکیسم به تنِ کردی اجازه یِ نشست بر صندلی‌هایِ مجلس ترکیه را داده است. کردهایِ سوریه در حالِ جنگ‌اند و خواهانِ خودمختاری و نیز مدارسِ کردزبان دارند. اسطوره‌یِ شکستِ مقدّرِ کرد، به نوعی شکست خورده است. استقرارِ اخیرِ تنِ بارزانی در دیاربکرِ ترکیه، که برخی از آن به فروپاشیِ دیوار برلین در دیاربکر یاد کردند، نشانگرِ عصر جدیدی در جهانِ کردها است و طبیعی است که در آینده‌ای نزدیک، برایِ افزودن بر حجمِ تنانه‌یِ خویش و پروارکردنِ گفتمانیِ خویش روو سویِ ما نیز بگردانند، همانگونه که اخیرا به یاریِ اقوامِ خویش در بحرانِ سوریه شتافته‌اند. هر گفتمانِ اقلیتی، به‌محضِ تثبیتِ اقلیت‌بوده‌گی‌اش، اینکار را انجام خواهد داد. از جذابیتِ گفتمانِ مذکور برایِ نخبگانِ قومیِ ایران نمی‌توان چشم پوشید. شاعران و دانشجویانِ بسیاری در دهه‌ی اخیر به گریلا( چریک، Guerrilla ) بدل شده‌اند و در زاگرس تیر در کرده‌اند. من تنِ برخی از آنها را پیش از عزیمت از آسفالت به کوه دیده‌ام. مقصودِ ما این است که گفتمانی که از دایاسپارا سر بر میآورد، روزی، لااقل، در یک کتاب، همه‌یِ قوم را دورِ هم گرد میآورد و دراین گردآوری، حتی از یک تنِ معلولِ خودی هم نخواهد گذشت!
مبرهن است که حقِ تدریس «به یک» زبانِ مادری، که در موردِ اکرادِ عراق از آن سخن گفتیم، توفیر دارد با حقِ تدریسِ «یک» زبانِ مادری. اصلِ پانزدهمِ قانونِ اساسی جمهوریِ اسلامیِ ایران راه را بر موردِ اول بسته است و شاید این گزاره در لحظه‌یِ تدوینِ قانونِ اساسی بِناگزیر شکل گرفته است. اینرا در واکنش به تیترِ یکِ روزنامه یِ شرق، به‌تاریخِ دوشنبه، 15 مهرِ 1392 می‌نویسم. مفهومِ اقوام ( و نه قومیت ) موضوعِ محوریِ نطقِ پیش از انتخاباتِ حسنِ روحانی در کردستان بود:« از نظرِ من اصولِ 15، 19، 22 و 3 قانونِ اساسی با اصلِ اول، اصلِ آخر و اصلِ وسط برابر است و همه مردمِ ایران زمین باید احساس کنند که حقوقِ شهروندیِ واحد خواهند داشت». و در تاریخِ فوق‌الذکر با این تیتر در روزنامه‌یِ مذکور طرفیم: فانی، سرپرستِ آموزش و پرورش/ تدریسِ زبانِ قومیت‌ها در مدارس اولویت‌ام است. پیشتر ثابت شده است که « زبانِ مادری رابطه‌یِ معناداری با سطحِ تفکرِ انتقادی دارد». در اینصورت حقِ اقوام است که طلبِ تدریس و تدوینِ کتبِ درسی به زبانِ خود را داشته باشند. آموزشِ زبانِ مادری در هیاتِ یکی‌ـ‌دو واحدِ درسی اما هیچ ربطی به این ارتقایِ تفکرِ انتقادی ندارد. کودکی که با تاخیری 6 ساله به یک محیطِ زبانیِ دیگر پا می‌گذارد، برایش فراگیریِ زبانِ رسمیِ کشور، فرایندِ بسیار کندتر و رنجآورتری خواهد بود و این رنجِ فراگیری بعضا حتی تا سنینِ بزرگسالی نیز کش می‌آید. به‌عبارتی جایی که یک سوژه‌یِ فارس‌زبان به فکرِ استفاده از مفاهیمِ زبانِ خویش است، سوژه‌یِ در اقلیت، سرگرم یادگیریِ مفاهیمِ زبانِ او است و ازین‌بابت این ربطِ زبانِ مادری با سطحِ تفکر انتقادی وضعیتی بحرانی به‌خود می‌گیرد. چقدر باید جورِ این جامعه را اقلیت به دوش ببرد؟ حقِ تدریس به زبانِ مادری، حقِ دیدنِ بلاواسطه و بی‌ترجمه‌یِ جهان است. آموزشِ دوزبانه ( bilingual education ) در الآنِ ایران شاید دور از ذهن به نظر برسد، اما می‌تواند موضوعِ یک برنامه‌ریزیِ آموزشیِ طولانی‌مدت قرار گیرد. مشکل از آنجایی آب می‌خورد که مزیاتِ موجود در دوزبانگیِ همتراز ( balanced bilingual )و روش‌هایِ متفاوتِ آموزشِ دوزبانه را به بهانه یک پارانویایِ سیاسی‌ـ‌حکومتی در بابِ سیاسی‌شدنِ هویت مسکوت می‌گذاریم. پروسه‌یِ انتقال از زبانِ مادری به زبانِ رسمی ـ که لازمه یِ گذار از محیطِ قومی به ملی است ـ در آموزشِ ما مغفول مانده است.
بگذریم! داشتم چی می‌گفتم؟ همین بازگشتِ فوق‌الذکرِ قومیت به جانبِ بخشی از تنِ خویش که در تاریخ و درمیانِ دیگری جامانده است ـ این صله‌یِ رحمِ با تاخیرـ که روزی در فضایِ آکادمیکِ خراسانِ جنوبی ما را به فکرِ خاستگاهِ قومیِ خود انداخت، برایِ ما نکته ای درخورِ مطالعه و نیز حاویِ نکته‌ای است که در این قطعه پیش‌فرضِ ماست: ماهیتِ آنتاگونیستیِ جوامعِ چندقومه. چنین پیشفرضی، خاصه در موردِ مطالعه‌ای که تمامیِ شرایط برایِ ورود به وضعیتِ ستیزآمیز و امکانِ هماره‌یِ جنگی داخلی در آن مهیا باشد ـ اعم از انواعِ نابرابری هایِ مرتبط با عدالتِ توزیعی، عدمِ رفاه و آرامشِ برباد رفته‌ی اجتماع ـ ناگزیر می نماید. بیمارِ ماخولیایی هماره در بحران‌ها، در آرامش است، چراکه همیشه حالتِ بدترینِ واقعه و نیمه‌یِ خالیِ لیوان‌ها را تخیل می‌کند. به‌همین‌منوال و به زعمِ ما، برایِ تیوری نیز بهتر است که شاخه‌ایش در تصورِ بودن در یک وضعیتِ ملانکولیک پرداخته شود و نقطه‌یِ عزیمتِ خود را یک فضایِ بحرانیِ هنوزـ‌ناموجود، اما بسیار محتمل و درـراه، قرار دهد. بهتر که بیاندیشیم جنگی داخلی رخ خواهد داد، تا اینکه روزی سیاه تنها ناظرِ آن جنگِ داخلی باشیم. وضعیتِ بدِ امور، از منظری یک اخلاقِ رواقی هم